تبليغاتX
 ๑۩۞۩๑ نازنین من2 ๑۩۞۩๑
๑۩۞۩๑ نازنین من2 ๑۩۞۩๑
تقدیم به همسفر عشقم
سوگند

خدایم ،خدایم،اه ای خدایم

                           صدایت میزنم بشنو صدایم

شکجه گاه این دنیا است جایم

                           به جرم زندگی این شده سزایم

                      اه ای خدایم بشنو صدایم

                                مرا بگذار با این ماجرایم

نمیپرسم چرا این شد سزایم

                         

                                    اه ای خدایم بشنو صدایم

گلویم مانده از فریاد و فریاد

                           ندارد کز غم ،مرگ صدا را

به بغض در نفس پیچیده سوگند

                           

                              به گل های به خون غلتیده سوگند

 

                         به مادر سوگوار جاودانه که داغ نوجوان دیده سوگند

خدایا حادثه در انتظار است

                        به هر سو باد وحشی در گذار است

به فکر قتل عام لاله ها باش

                       که خواب گل به گل پا بوس خار است

خدایم ای پناه لحظه هایم

                         صدایت میزنم با گریه هایم

                        صدایت میزنم بشنو صدایم

الهی در شب قبرم بسوزان

                          ولی محتاج نامردان مگردان

عطا کن دست بخشش همتم را

                         خجل از روی محتاجان مگردان

الهی کیفرم را میپذیرم

                    که از تو ذات خود را پس بگیرم

کمک،تا کی با ناحق بسازم

                   برای عشقو ازادی بمیرم

                      

 


?اقبال دادگر | در شنبه چهارم اسفند 1386 ساعت 3:0 | پیوند  | 
ارزو هر چی که باشه داشتنش محاله

تک درختي تنها توي يک جنگل تاريک و سياه از غم و درد به خود ميپيچيد.


از خودش ميپرسيد که چرا اينقدر تنهايم؟! که چرا هيچ دلي با من نيست؟ که چرا نيست دلي

نگران من و تنهايي من؟ چه شود گر که دگر قد نکشم؟ چه شود اگر که من توي جنگل

نباشم؟آنقدر گفت و گريست که شکست و آرام روي يک نهر روان ساخت پلي...


چقدر زيبا بود !چقدر مستحکم.

...
و درخت تنها عشق را پيدا کرد.


عشق را در بهار بايد جست. در گردش پروانه به دور يک گل، در ذوب شدن يخ با دست

نوازشگر نور و خورشيد ، درميان سفر چلچله ها، درميان قطرات باران، در ميان وزش باد و

غرش ابر و طوفان


عشق را بايد جست روي يک نهر روان که درختي روي آن ساخته پل


... و درخت تنها عشق را پيدا کرد


عشق يعني ايثار، عشق يعني گذشتن از خود، از بود و نبود


عشق يعني درختي بيجان روي يک نهر روان


عشق يعني يک بغل دلواپسي گم شدن در انتهاي بي کسي

 

آرزو

كاش بر ساحل رودي خاموش ، عطر مرموز گياهي بودم


چون بر‌آنجا گذرت مي‌افتاد به سروپاي تو لب مي‌سودم


كاش چون ناي شبان مي‌خواندم به نواي دل ديوانه تو


خفته بر هودج مواج نسيم مي‌گذشتم زدر خانه تو


كاش چون پرتو خورشيد بهار سحر از پنجره مي‌تابيدم


ازپس پردة لرزان حرير رنگ چشمان تورا مي‌ديدم

 

كاش چون آيينه روشن مي‌شد دلم از نقش تو و خنده تو


كاش چون برگ خزان ، رقص مرا


نيمه شب ماه تماشا مي‌كرد


در دل باغچة خانة تو .

 

ای کاش انتظار پایانی داشت تا من می توانستم باز آن دستان پر مهرت را بگیرم و برای آخرین

بار بر آن بوسه زنم.

ای کاش انتظار پایانی داشت تا من دوباره تو را در آغوش بگیرم و برای آخرین بار وجودت را

حس کنم. ای کاش انتظار پایانی داشت تا من در آغوش تو میمردم.ای کاش این انتظار طاقت

فرسا تمامی داشت تا من نوای عاشقانه از دیدار تو سر می دادم.

ای کاش انتظار پایانی داشت تا من برای آخرین بار غرق در نگاه پر محبتت می شدم.

ای کاش این انتظار پایانی داشت تا من دستانت را می گرفتم و در این غربت تنهایی غرق

نمی شدم.ای کاش این انتظار پایانی داشت تا می توانستم برای آخرین بار گل رویت را ببینم

ای کاش می تونستم سر روی شونه هات بذارم و اشک شرم و پشیمانی را در دامانت بریزم.

ای کاش این انتظار پایانی داشت تا من می توانستم تو را ببینم و دستان گرمت که دست

 احساس عشق است را حس کنم.ای کاش این انتظار پایانی داشت تا من برای آخرین بار

نوای عاشقانه را از دیدارت سر می دادم و با فریادی از اعماق وجودم دوستت دارم را فریاد

می زدم.ای کاش این انتظار پایانی داشت تا من می توانستم برای آخرین بار تو را در کلبه ی

قلبم حس کنم.ای کاش این انتظار پایانی داشت تا ما باهم پیوند سر می دادیم ای کاش...

ای کاش این انتظار پایانی داشت تا من می توانستم برای آخرین بار بر پیشانی ات بوسه

عشق زنم و بعد بمیرم ای کاش...

 ای کاش این انتظار پایانی داشت تا من قبل ازمرگ خودتو رادوباره ببینم و بعدازدیدار تو بمیرم.

ای کاش می تونستم... ای کاش... ولی دیگر تقدیر رغم خورده است و وقت رفتن آمده است و

من بدون دیدن روی گلت باید بمیرم

 

ای عاشق اينکه پا به اين راه دشوار گذاشتين با صداقت را ابراز کنيد .

   تنها عاشق يک دل باشين تنها به يک نفر دل ببنديد و با يک رنگی و

يکدلی زندگی کنيد

   ای عاشق به عشق خود وفادار باش تا پايان راه با عشق باش و از ته دل

عشق را دوست داشته باش ...

   ای عاشق از تمام وجود عاشق شوی و با اراده و اطمينان پا به اين راه

 بگذاری ...

   رسم عاشقی به دروغ و خيانت نيست -  رسم عاشقی صداقت است و

 پس سرلوحه و الگوی خود را صداقت قرار بده ...

   ای عاشق نه لازم است مجنون باشی و نه فرهاد تنها خود باش و همين

 و بس ....

  ای عاشق ساده نباش . عشق را از ته دل بخواه و انتظار عشق را حتی

 تا پای مرگ بکش ...

   ای عاشق عشق را برای قلبش بخواه نه برای هوس و خوش گذرانی و

 گذراندن لحظه های زندگی ...! با هدف عاشق شوی و با عشق نيز از اين

 دنيا بروی ...!

   حرف من به همه عاشقان و آدميان همين چند جمله بود ...

   دوای دردم رسيدن به تو هستش ...

   خداوندا : دوای درد مرا به قلبم برسان تا اين کابوس وحشتناک نرسيدن و

 مرگ به خاطر جدايی از عشق از وجودم محو بکن ... الهی به اميد تو ...!

 

ازجدا شدن نوشتي رو تنه زخمي قلبم


 

گريه كردمو نوشتم  نازنينم يا تو يا من


 

به تو گفتم باورم كن ميون اين همه ديوار


 

تو باخنده اي نوشتي هم قفس خدانگهدار


 

 بنويس مهلت بودن يه نفس بود


 

سهم من از همه دنيا يه قفس بود


 

بنويس كه خيلي وقته واسه توگريه نكردم


 

سر رو شونه هات نزاشتم مثله دستات سرده سردم


 

 من كه تو بن بست غربت زخمي از اواره پاييز


 

فكر چشماي تو بودم از گريه لبريز


 

شب عاشقونه من كه حروم شد


 

مهلت بودن با تو كه تموم شد


 

ندونستم بايد از تو مي گذشتم


 

 وقتي از غربت چشمات مي گذشتم

 

اي كاش شعر من


مي توانست او را باز گرداند


يا وعده ملاقات را با حبيب ميسر سازد


آيا نفس من از پسِ اين همه خفتن


بيدار خواهد شد؟


تا صورت گذشته ي مخوفم را نشانم دهد؟


آيا ماه ايلول آواز بهار را درك مي كند

حال آنكه برگ هاي پائيز بر گوش خود


نهاده است؟


نه هرگز!


ساز جوبينِ محفل


 


سبز نخواهد شد


 


اگر داسي به دست گيرند


 


گل ها را زنده نخواهند كرد

 

 

اگر می بینی عاشق تو هستم ، دیوانه تو هستم ، و تمام فکر و زندگی من تو شده ای به خدا بدان که این دست خودم نیست! اگر میبینی چشمانم در بیشتر لحظه ها خیس است و دستانم سرد است و اگر میبینی همه لحظه های دور از تو بودن اینهمه سخت و پر از غم و غصه است بدان که این دست خودم نیست! دست خودم نیست که همه لحظه ها تو را در جلو چشمانم میبینم و به یاد تو می باشم. دست خودم نیست که دوست دارم همیشه در کنارت باشم ، دستانت را بگیرم ، بر لبانت بوسه بزنم و تو را در آغوش خودم بگیرم! به خدا دست خودم نیست که هر شب به آسمان نگاه می اندازم و ستاره ای درخشان را میبینم و به یاد تو می افتم! دست خودم نیست که هر سحرگاه به انتظارت مینشینم تا در آسمان دلم طلوعی دوباره داشته باشی! عزیزم دست خودم نیست که اینهمه تو را دوست میدارم ، این همه احساسات عاشقانه که من برای تو مینویسم دست خودم نیست! همه این احساسات و عواطف عاشقانه از این قلب عاشق من است ، و بدان که همه این دردسر ها و غم و غصه ها و اشکها درد این قلب عاشق من است!

این قلب سرخ و کوچک من انتظاری بالاتر از عشق دارد ! این قلب من تو را میخواهد وبه جز تو هیچ چیز از من نمیخواهد!. نه خونی میخواهد و نه نفسی ، نه زندگی را میخواهد و نه هم نفسی این قلب سرخ تنها تو را میخواهد . فقط تو را! عزیزم دست خودم نیست ، دست این قلب پر توقع من است ! به قلبم حق میدهم که تنها تو را میخواهد چون تو اولین و آخرین عشق واقعی و همدلی هستی که در اعماق قلبم نشسته ای و کسی هستی که میتوانی قلبم را برای همیشه نزد خود نگه داری و با حضورت در قلبم انتظار آن را برآورده کنی چونکه تو لایق آن هستی عزیزم

 

بيا با من دلم تنها ترين است/ نگاهت در دلم شور آفرين است/ مرا مستي دهد جام لبانت/ شراب

بوسه ات گيرا ترين است/ ز يك ديدار پي بردي به حالم/ عجب درمن نگاهت نكته بين است/

سخن از عشق ومستي گوي با من/ سخن هايت برايم دلنشين است/ مرا در شعله ي عشقت

بسوزان/ كه رسم دوستداريها همين است/ نشان عشق را در چشم تو خواندم/ دلم چون كويي

آيينه بين است/ به من لطف گل مهتاب دادي/ تنت با عطر گلها همنشين است/ دوست را هم تو

باش آغاز وپايان/ كه عشق اولي وآخرينست


شب را دوست دارم! چون ديگر رهگذري از كوچه پس كو چه هاي شهرم نمي گذرد تا سر

گرداني مرا ببيند . چون انتها را نمي بينم .تا براي رسيدن به آن اشتياقي نداشته باشم شب را

دوست دارم چون ديگر هيچ عابري از دور اشك هاي يخ زده ام را در گوشه ي چشمان بي

فروغم نمي بيند شب را دوست دارم : چرا كه اولين بار تو را در شب يافتم از شب مي ترسم :

تو را در شب از دست دادم. از شب متنفرم ، به اندازه ي تمام عشق هاي دروغين با آفتاب قهرم

 چرا شبها به ديدارم نمي آيد؟


نمي‌نويسم، چون مي‌دانم هيچ گاه نوشته‌هايم را نمي‌خواني، حرف نمي‌زنم، چون مي‌دانم هيچ گاه

حرف‌هايم را نمي‌فهمي، نگاهت نمي‌كنم، چون تو اصلا نگاهم را نمي‌بيني، صدايت نمي‌زنم، زيرا

 اشك‌هاي من براي تو بي‌فايده است، فقط مي‌خندم، چون تو در هر صورت مي‌گويي من ديوانه‌ام

 

كنار هر قطره ي اشكم هزار خاطره دفن

اينقدر خاطره داري كه گويي قدر يك قرن

 

گلو مي سوزه از عشقت ,عشقي كه مثل زهره

ولي بي عشق تو هر دم خنده با لبهاي من قهره

 

درست با مني اما به اين بودن نيازارم

تو كه حتي با چشماتم نميگي اه دوست دارم

 

اگه گفتي دوست دارم فقط بازي لبهات بود

مگر نه رنگ خود خواهي نشست توي چشمات بود

 

هر چي عشق توي دنيا من مي خواستم مال ماشه

اما تو هيچ وقت نذاشتي بين مون غصه نباشه

 

فكر مي كردم با يك بوسه با تو هم خونه مي مونم

نمي دونستم نميشه آخه بي تو نمي تونم

 

گله ميكنم من ازتو ,ازتو كه اين همه بي رحمي

هزار بار مردم از عشقت تو كه هيچ وقت نمي فهمي

گله ميكنم من ازتو ,ازتو كه اين همه بي رحمي

هزار بار مردم از عشقت تو كه هيچ وقت نمي فهمي

 

چشام هم زاده اشك و خون دلم همسايه ي آه

زمونه گرگ و عشق تو شبيه مكر روباه

 

شدم چوپانه ساده لوح كناره گله ي احساس

چه رسمي داره اين گله سر چنگال گرگ دواس

 

تو اينقدر خواستني هستي كه اين گله نمي فهمه

اگر لبخند به لب داري دلت از سنگ و بي رحمه

 

ببخش خوبم اگه اين عشق حيله ي تو رو روكرد

نفرين به دل ساده كه به چنگال تو خون كرد

خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن


ببين هم گريه هام از عشق .چه زندوني برام ساختن


خداحافظ گل پونه .گل تنهاي بي خونه


لالايي ها ديگه خوابي به چشمونم نمي شونه


يكي با چشماي نازش دل كوچيكمو لرزوند


يكي با دست ناپاكش گلاي باغچمو سوزوند


تو اين شب هاي تو در تو . خداحافظ گل شب بو


هنوز آوار تنهايي داره مي باره از هر سو


خداحافظ گل مريم .گل مظلوم پر دردم


نشد با اين تن زخمي به آغوش تو برگردم


نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم


از اين فصل سكوت و شب غم بارونو بردارم


نمي دوني چه دلتنگم از اين خواب زمستوني


تو كه بيدار بيداري بگو از شب چي مي دوني


تو اين روياي سر دم گم .خداحافظ گل گندم


تو هم بازيچه اي بودي . تو دست سرد اين مردم


خداحافظ گل پونه . كه باروني نمي توني


...طلسم بغضو برداره .از اين پاييز ديوونه خداحافظ .....!

 

تا حالا دلتنگ کسی شدی؟ اصلا ميدونيد دلتنگی چيه ؟

بزرگترين دلتنگی اينه که بدونی اون کسی که دوسش داری هيچ وقت مال تو نميشه . اينکه بدونی يه روزی از کسی که دوسش داری بايد جداشی حالا چه بخوای چه نخوای

 تا حالا فکر کردی خوشبختی يعنی چی ؟

خوشبختی يعنی اينکه يکی يه گوشه دنيا باشه که دوست داشته باشه يکی باشه که پناه خستگی هات باشه يکی باشه که نگاهش وجودتو گرم کنه

 تا حالا فکر کردی آرامش يعنی چی؟

 آرامش يعنی اينکه هميشه ته دلت مطمئن باشی که توی سينه کسی که دوسش داری يه خونه گرم داری

تا حالا فکر کردی زندگی يعنی چی؟

زندگی يعنی اينکه همه عمرت تلاش کنی و جون بکنی برای بدست آوردن اونچيزی که بهش ايمان داری زندگی يعنی اينکه خودتو دوست داشته باشی برای اينکه توی دلت عشق اون هست


حالا به خودت فکر کن ! خودتو تا حالا معنی کردی ؟ و انسان يعنی هميشه انتظار ... انتظار ... انتظار ....

 

 در کنار هم بایستید اما نه خیلی نزدیک

از آنکه ستون های معبد به جدائی بار بهتر کشند،

وبلوط وسرو درسایه هم به کمال رویش نرسند. 

  باشادمانی باهم برقصید و آواز بخوانید اما بگذارید هریک

برای خود تنها باشید

دلهایتان را بهم بسپارید اما به اسارت یکدیگر ندهید

زیرا تنها دست زندگی است که می تواند دلهای شما را

در خود نگاه دارد

یکدیگر را دوست بدارید،اما از عشق زنجیر مسازید 

بگذارید عشق همچون دریائی مواج میان ساحل های جانتان

در تموج و اهتزاز باشد

جامهای یکدیگر را پر کنید اما از یک جام منوشید

از نان خود به یکدیگر هدیه دهید اما هر دو ازیک قرص نان

 تناول مکنید.  

 

می دونم که یک نفر هست زیر این گنبد سنگی، که میاد رو آسمونم می کشه یه قوس رنگی.

اون که از تبار دریا، اون که از نسل ستاره س. وقتی باشه هر دقیقه یه تولد دوباره س.

اون که آینه ی اتاقم از حضورش بی نصیبه. توی آینه من نشستم اما من با من غریبه.

فرصتی نمونده ای عشق! این صدا صدای مرگه، آخرین فصل جوانه، فصل جون دادن برگه.

از تو قصه ها طلوع کن تا غروب من بمیره. زیر خاکستر سردم، شعله ی تو جون بگیره.

یکی باید اینجا باشه که منو بدزده از من. با من از خودم خودی تر، بین تن باشه و پیرهن.

یکی باید اینجا باشه که شب رو کم کنه از روز. روز تازه ای بیاره جای این روز غزلسوز.

یکی باید اینجا باشه، اونی که مثل کسی نیست. وقت سر دادن آواز مثل اون همنفسی

نیست. فرصتی نمونده ای عشق! این صدا صدای مرگه. آخرین فصل جوانه، فصل جون دادن

 برگه. از تو قصه ها طلوع کن تا غروب من بمیره. زیر خاکستر سردم، شعله ی تو جون بگیره.

 

اس ام اس عاشقانه:

میگن مرگ سخته ... اما سخت تر از مرگ انتظار كشيدنه .

اس ام اس عاشقانه:

 

من بخاطر تو از دشتهای وسیع , کوههای بلند , اقیانوسهای عظیم گذر کردم  ،

 

اما تو حتی یک قدم یا یک نگاه را از من دریغ کردی شاید اندک اما یک دنیا ارزش را دور ریختی ،

 

 تا دل به غریبه ای ببندی که حتی برای به دست آوردنت یک قدم هم بر نداشت !

 

اس ام اس عاشقانه:

در زندگی بارون نباش که فکر کنند با منت خود را به شیشه می کوبی ،

ابری باش تا منتظرت باشند که می باری .

اس ام اس عاشقانه:

زندگی گرمی دلهای به هم پیوسته ست ، گر در آن دوست نباشد

همه درها بسته است

اس ام اس عاشقانه:

پيری آن نيست كه بر سر بزند موی سفيد   ،   هر جوانی كه به دل عشق ندارد پير است . 

اس ام اس عاشقانه:

ما كه گفتيم مال ياريم ، غير دل چيزی نداريم ، بی شما خزون سرديم ، با شما عند بهاريم 

اس ام اس عاشقانه:

وفاي بي وفايان كرده پيرم برم يار وفا داري بگيرم، اگر يار وفاداري نديدم، سر قبر وفاداري

 

بميرم با وفا دوستت دارم

اس ام اس عاشقانه:

زندگي زيباست حتي اگر کور باشي. خوش آهنگ است حتي اگر کر باشي. مسحور کننده است حتي اگر فلج باشي. اما بي ارزش است اگر ثانيه اي عاشق نباشي

اس ام اس عاشقانه:


 پـــیــش آتــــش دل شمع و پر پروانه یکیست گـــر بــه سـر حـد جنونت ببرد عشق "عماد" بی وفــــائی و وفـــاداری جــــانـــانـه یکیست

اس ام اس عاشقانه:

مي دوني بازي روزگار چيه؟؟ اين که تو چشم بذاري من قايم شم . بعد تو يکي ديگه رو پيدا

  کني!!!

 

بي تو مهتاب شبي باز از ان كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم ان عاشق ديوانه كه بودم
يادم امد كه شبي با هم از ان كوچه گذشتيم
ساعتي باز در ان خلوت دل خواسته گشتيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
اسمان صاف و شب ارام
اسمان رام و زمين رام
بخت بيدار و شب ارام
بخت ارام و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در اب
شاخه ها دست بر اورده به مهتاب
گل و مهتاب و گل و سنگ
همه دل داده به اواي شباهنگ
يادم امد تو به من گفتي از اين عشق حذر كن
تا فراموش كني چندي از اين شهر سفر كن
لحظه اي خيره بر اين اب نظر كن
اب ائينه عمر گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاه دگران است
باش فردا كه دلت با دگران است
اشك در چشم تو لغزيد
ماه بر عشق تو خنديد
با تو گفتم حذر از عشق ندارم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم
روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدي من نپريدم نگسستم
باز گفتم كه تو صيادي و من اهوي دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندارم نتوانم
يادم امد كه دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم نه رميدم نه گسستم
رفت در ظلمت غم ان شب و شب هاي دگر هم
نگرفتي دگر از ان عاشق ازرده خبر هم
نكني ديگر از ان كوچه گذر هم
بي تو اما به چه حالي من از ان كوچه گذشتم

 

 

 


?اقبال دادگر | در شنبه چهارم اسفند 1386 ساعت 2:37 | پیوند  | 
چه امد بر سر عشق

 

 بی تو دنیا بر سرم آوار شد

 بین ما هر پنجره دیوار شد

 درد ما در بودن ما ریشه داشت

رفتن و مردن علاج کار شد

 آنکه اول نوشدارو مینمود

بر لب ما زهر نیش مار شد

 عیب از ما بود از یاران نبود

 تا که یاری یار شد بیزار شد

                            عاقبت با حیله سوداگران

                                        عشق

                               کالای هربازار شد

ای خدا ای خدا ای خدا دیگه دنیا واسه من تاریکه زندگی کوره رهی باریکه اخر قصه من تزدیکه

این منم از همه جا وا مانده از همه مردم دنیا رانده راندوو خسته و تنها مانده ای خدا ای خدا ای خدا

عشق بی غم توی خونه خنده های بچه گونه به دلم شد ارزو

بازی عمرمو باختم اخه امیدی که ساختم عاقبت شد زیرو رو ای خدا ای خدا ای خدا

 


?اقبال دادگر | در شنبه چهارم اسفند 1386 ساعت 2:14 | پیوند  | 


بعد از چند ماه جدایی دوباره به شما عزیزان پیوستم از شما ممنونم که در این مدت منو تنها نذاشتین و با نذراتتون منو خوشحال کردین

از او گله دارم که با تمام ارزوهایم مرا تنها گذاشت.ای که من با نگاهت دنیا را تماشا میکردم چرا تمامش را از من گرفتی چرا... منو که به تو دلم رو خوش کرده بودم شاید شایدبعد من یکی بیاد و انتقام منو ازت بگبره.

 

جواني شمع ره كردم كه جويم زندگاني را

                     نجستم زندگاني را تباه كردم جواني را

به سگي خون دل دادم كه با من آشنا گردد

              ندانستم كه سگ خون  خورد و خون خوار گردد

 

با هم اينجوري نبوديم اصلاً قرار نبود اينجوري باشيم قصه ما قصه عشق وعاشقي نبود اما... چقدر زيبا گفته اند :عشق يک حادثه است

دوستت دارم.... گرچه نصيب ديگراني

 

 

 


?اقبال دادگر | در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 ساعت 2:34 | پیوند  | 


 

هر چی دوسم داشته باشی یه دونه بیشتر دوست دارم حتی اگه دوسمم نداشته باشی بازم یدونه دوست دارم

 

 

من نمي دانم...
من نمي دانم و همين درد سخت مرا مي آزارد كه چرا انسان ،اين دانا در تكاپوها يش ، چيزي از معجزه آن سو تر ،ره نبرده است،چه دليلي دارد؟
چه دليلي دارد كه هنوز مهرباني را نشناخته است و نمي داند در يك لبخند چه شگفتي هايي پنهان است.
من بر آنم كه در اين دنيا خوب بودن به خدا سهل ترين كارهاست و نمي دانم كه چرا انسان تا اين حد با خوبي ها بيگانه است ؟
و همين درد سخت مرا مي آزارد

 

                 


?اقبال دادگر | در شنبه هفدهم آذر 1386 ساعت 17:1 | پیوند  | 
کــاش ســرنـوشـت جـز ایـن مـی نـوشـت...!!!

  دوباره با یار دیداری تازه گشتن

         غمها برون بردن و باز او را ترک گفتن

         وای بر من که

         وای بر من که چه قدر میترسم از این غم دلسوز جدایی ها

         ای خدا یعنی من

         باید پشیمان باشم از این آشنایی ها !!!

--=نازنین من=--

 روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش

در دامن سکوت به تلخی گریستم

نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها

دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم

--=نازنین من=--

اگر دنیای ما دنیای سنگ است بدان سنگینی سنگ هم قشنگ است....

اگر دنیای ما دنیای درد است بدان عاشق شدن از بهر رنج است....

اگر عاشق شدن پس یک گناه است دل عاشق شکستن صد گناه است .

--=نازنین من=--

رسوای تو گشتیم من و دل،به جهان نیست 

جایی که در آن قصه ی رسوایی نیست

مستم ،  بگذارید بگریم به غم دل

جز اشک کسی در غم دل عقده گشا نیست

--=نازنین من=--

حضرت علی (ع) میفرماید: بیچاره ترین آدم کسی هست که دوستی ندارد

و بیچاره تر از آن کسی هست که دوستی را که دارد به رایگان از دست بدهد.

--=نازنین من=--

صبر من رنگ نیاز شب تنهایی توست

         و گلی میروید

                   ز میان اندوه

گفته بودم  اگرت فرصت باریدن نیست

         باز تا بعد نگاهی گذرا با من باش

گفته بودم.

         دل من بُعد هزار فاصله است

و من وتنهایی همرازیم

پشت من را شب غربت به نوازش

                            نوازش می کرد

و دلم با غم فردایی نه چندان معلوم

         بی صدا دور تر از فکرنیاز

                            باز سازش می کرد

 

نفس وحشت را   دیده بودم که دل پنجره را می لرزاند

         تار موی تو به پود دستم در گیر است

                            دل من می ترسد

                   لحظه تنهایی نزدیک است

 

 
 

من هیچگاه گریه نخواهم کرد ...

 

حتی اگر همیشه دلتنگ باشم

 

حتی اگر مادرم را ۶ ماه ندیده باشم

 

حتی اگر چشمهایم همیشه بارانی باشد

 

من هیچگاه گریه نخواهم کرد ...

 

حتی اگر دلتنگیهای من به اندازه خدا رسیده باشد

 

و پایان راه را من اغاز کرده باشم

 

من هیچگاه گریه نخواهم کرد ...

 

حتی اگر چشمهایم همیشه زخمی بماند

 

من هیچگاه گریه نخواهم کرد

 

                             
 
                                     

                                     كاش همچون حوا


                          وسوسه دیدن من ،‌ سیب ممنوع تو بود


                                          به این امید


                            كه شاید به مجازات چشیدن آن


                         به سرزمین یاد من تبعید شوي!!!!

                                      --=نازنین من=--

                           دست‌های تو را رها می‌کنم

                            تا به اقيانوس کبير بپيوندی

                                   زيرا تو بزرگی

                                         و من

                                 آدمی هستم تنها.

                                  مثل خدا که تقدير

                          نام تو را بر سينه‌ام سنجاق کرد.

                                   نگران من نباش

                                

                                             --=نازنین من=--

                                       سخن گفتن را با تو فرا موش ميكنم