تبليغاتX
 ๑۩۞۩๑ نازنین من2 ๑۩۞۩๑
๑۩۞۩๑ نازنین من2 ๑۩۞۩๑
تقدیم به همسفر عشقم


 

وقتی که روز آغاز همس... شب شد آغاز من امشب می خوام

پا تو یه جاده بذارم...جاده ای به اسم انتظار مقصد اسم غریبیه

چون نمی دونم بهش می رسم یا اینکه تو انتظار میمیرم اما

هراتفاقی بیفته باید به این راه تن بدم...میدونی امشب میترسم از

تنهایی..از بی کسی..از غربت...نمی دونم چرا دارم حاشیه میرم

من از اینکه تو نباشی میترسم...آخه جونم به تو بستس فکر اینکه به

مقصد نرسم عذابم می ده اما به خاطر تو تحمل میکنم

امشب بی کسی رو با تمام وجود حس کردم یاد شبایی افتادم که تا صبح بیدار

میموندم و به یادت اشک میریختم به یاد شمع هایی افتادم که به یادت روشن

کردم به امید اینکه بمونی...امشب منتظر بودم که بیای

بیای و باهات این شب آخر حرف بزنم بگم که بی تو هیچم بگم که

منتظرت می مونم اما نذار این انتظار طولانی شه اما امشب

چشمای خیس من تورو ندید.....

امشب از همیشه دلتنگ ترم دلتنگ تو اما تو بازم نیستی

چشمام دیگه با اشک اجین شده تنهایی مثل خون تو رگهام جاریه...

فقط یه خواهش دارم عزیزم:

مواظب خودت باش بدون یگی هست که همه کسش تویی.

 

روزی چشم باز میکنی و میبینی با یک چمدان خاطره

باید به ایستگاهی بروی ٬ و منتظر سوتی کوچک باشی

تا نزدیک شدن قطار را به تو اعلام کند ٬ زیرا

وقت رفتن است به همین سادگی

 

یعنی با تنهایی زیستن ٫ کنار غم بودن ٫ با زمونه ساختن و

 

 در آخر با عشق و حسرت و آرزو مردن ....

 

 رسم زندگیت را  تغییر بده ٫ به خودت اجازه نده این طور

 

باشی .... همیشه بگو من می توانم خیلی بهتر از این ها زندگی

 

 کنم .... سعی کن داستان زندگیت را با قلم دوستی بنویسی نه

 

 تنهایی .... نگذار رسم زمانه بر زندگیت تاثیر بگذارد .... آنگاه

 

است که دیگر نمی توانی خودت را از میان انبوه غم پیدا کنی ....

 

 تو خودت سرنوشتت را می نویسی ٫ پس آن طور که می

 

 خواهی بنویس نه آن طور که می توانی .... نوع قلم ٫ رنگش و

 

طرحی که می زنی و نوشته هایت را تنها خودت انتخاب کن ....

 

آن طور که می خواهی بنویس .... آن طور که می خواهی...

 

 


?اقبال دادگر | در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 ساعت 15:47 | پیوند  | 


همــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

رفـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتنـد

همه رفتند کسی دورو برم نیســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

چنین بی کس شدن در باورم نیســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

اگه این اخرا این عاقبت بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود

به جز افسون هوایی در سرم نیســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

همه رفتند کسی با ما نمو نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدش

کسی خط دل ما را نخو نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدش

همه رفتند ولی این دل مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا را

همون که فکر نمی کردیـــــــــــــــــــــــــــــــــــم

سو زو نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدش

عجب بالا و پا یین داره دنیـــــــــــــا

عجب این روزگــــــــــــــــــــــار

دل سرده با مـــــــــــــــــا

خیال کـــــــــــــــــردم

که این گوشـــــه

کنـــــــــــــاره

 

درشهرعشق قدم ميزدم گذرم افتادبه قبرستان عاشقان خيلي تعجب کردم تاچشم کارمي کردقبربودپيش خودم گفتم يعني اين قدرقلب شکسته وجودداره؟يکدفعه متوجه قلبي شدم که تازه خاک شده بودجلورفتم برگهاي روي قبرراکنارزدم که براش دعاکنم واي چي ميديدم باورم نميشه اون قلبه همون کسيه که چندساله پيش دله منو شکسته بود شنیدی میگن ازهردست بدي ازهمون دست ميگيري.

 

 

ذهن ما باغچه است

گل در آن باید کاشت

و نکاری گل اگر ، علف هرز در آن می روید.

زحمت کاشتن یک گل سرخ

کمتر از زحمت برداشتن هرزگی آن علف است.

گل بکاریم بیا

تا مجال علف هرز فراهم نشود.

بی گل آرایی ذهن

نازنین، آدم، آدم نشود.       ذهنتان زیبا و زندگیتان پر گل باد.


 


?اقبال دادگر | در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 ساعت 15:45 | پیوند  | 
تنهای تنها .. برای تنهاترین عشقم

 

☆ღتقدیم به تمامی انهایی که دوستشان دارم ஜ☆ღ

 

خوشبختی صعود ازقله ی زندگی است نه پایین امدن ازان

 

        خوشبختی گشودن خود بردیگران است

 

               خوشبختی همچون برکه ی عمیق ارامش است

 

                        دیگران را دوست داشته باش

 

                               چون کسی که دوست می دارد خوشبخت است                                   

                

 

 

وقتي مرواريد طلايي خورشيد از پشت كوه بيرون مي آيد
وبا صورتي بشاش سلام ميكند،
وقتي كبوترها به پنجره ميكوبند و پيام سپيده را مي آورند،
وقتي گلهاي ياس باغچه باز مي شوند
و با عطرشان خانه را پر مي كنند،
وقتي شاپرك ها با بال هاي رنگين شان
روي شقايق ها ، ياسمن ها و اطلس ها مي نشينند
و مادر جا نمازش را پهن ميكند
وبا چادر سفيد گلدار رو به سپيده و نور مي ايستد،
مي فهمم
"طلوع عشق" ديدني ترين چشم انداز تمام دنياست....

 با نگاهم به گل گفتم:از تو زیباتر چیست؟گفت:زندگی.زندگی کردم دیدم زیباست اما بی وفاست.به زندگی گفتم :از تو زیباتر چیست؟گفت:عشق.عاشق شدم دیدم زیباست اما میسوزاند.به عشق گفتم این چه رسمی است؟از تو زیباتر چیست؟گفت:دوستی .یاری جستم و در اوج زیباییها غرق شدم.

 


?اقبال دادگر | در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 ساعت 15:42 | پیوند  | 
توراه توفداشم

      بابودنت دنیای من                   رنگی ترازهمیشست

 

قلب تموم ادماش          ازجنسی مثل شیشست

 

بابودنت رنگین کمون       یه رنگ اضافه داره

 

رنگی که زیباییش تورو      توذهن میاره

 

بابودنت توگلخونه              هیچ گلی کم ندارم

 

هیچ گلی اونجانمی خوام   وقتی تویی کنارم

 

بابودنت غصه میره             شادی جاشومیگیره

 

بادیدنت هرچی غمه         تو قلب من میمیره

 

بابودنت شعرای من           معنای تازه دارن

 

گلهای اطلسی برام           شکلی دوباره دارن

 

بابودنت دلم میخواد            پربکشه به سمت تو

 

                  توراه توفداشه

 

بابودنت دوستت دارم     روی زبونم میشینه

 

سهم من ازباتوبودن       این عشق نازنینه

 

بابودنت یه زندگی        یه عمرتازه دارم

 

برای دیدن تو من         یه عمردرانتظارم

 

هرشب که بخواب من میای        من دیگه شک ندارم

 

یه روزمیادبامن باشی        بمونی درکنارم

 

 

ستاره ها رو توی خواب ، آروم بشمار عزیزم

وقتی به من فکر می کنی ، چشماتو باز کن عزیزم

نزار پرنده های عشق دیوونه باشن عشق من

عشق من دیوونه رو یک بار مرور کن عزیزم

ببین که عاشقت شدم ، مست و خراب تو شدم

بدون که بارونت شدم ، اشک رو چشمونت شدم

 


?اقبال دادگر | در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 ساعت 15:38 | پیوند  | 
گفتم نرو پرپر میشم


Image and video hosting by TinyPic گفتم نرو پرپر میشمImage and video hosting by TinyPic
 
گفتی: میخوام رها باشمImage and video hosting by TinyPic
 
Image and video hosting by TinyPicگفتم: آخه عاشق شدم
 
گفتی:میخوام تنها باشمImage and video hosting by TinyPic
 
Image and video hosting by TinyPicگفتم: دلم
 
گفتی: بسوزImage and video hosting by TinyPic
 
Image and video hosting by TinyPic گفتی: یه عمری باز هنوز
 
گفتم: پس عمرم چی میشه Image and video hosting by TinyPic
 
Image and video hosting by TinyPic گفتی: هدر شد شب و روز
 
گفتم: آخه داغون میشم Image and video hosting by TinyPic
 
Image and video hosting by TinyPic گفتی: به من خوش میگذره
 
گفتم: بیا چشمام توییImage and video hosting by TinyPic
 
Image and video hosting by TinyPic گفتی: آخر کی میخره
 
گفتم: منو جنس میبینی Image and video hosting by TinyPic
 
Image and video hosting by TinyPic گفتی: آره بی قیمتی
 
گفتم: یه روز کسی بودم Image and video hosting by TinyPic
 
Image and video hosting by TinyPic با من نکن بی حرمتی
 
گفتم: صدام میمیره باز Image and video hosting by TinyPic
 
گفتی: با درد بسوز بساز Image and video hosting by TinyPic
 
Image and video hosting by TinyPic گفتم : حالا که پیر شدم
 
گفتی: که از تو سیر شدم Image and video hosting by TinyPic
 
Image and video hosting by TinyPic گفتم: تمنا میکنم
 
گفتی: میخوام خردت کنم Image and video hosting by TinyPic
 
Image and video hosting by TinyPic گفتم: بیا بشکن تنو
 
 

گفتي مي خوام بهت بگم همين روزا مسافرم


«بايد برم» براي تو فقط يه حرف ساده بود


کاشکي مي ديدي قلب من به زير پات افتاده بود


شايد گناه تو نبود، شايد که تقصير منه


شايد که اين عاقبتِ اين جوري عاشق شدنه


***


سفر هميشه قصه رفتن و دلتنگيه


به من نگو جدايي هم قسمتي از زندگيه


هميشه يک نفر ميره آدم و تنها مي ذاره


ميره يه دنيا خاطره پشت سرش جا مي ذاره


هميشه يک دل غريب يه گوشه تنها مي مونه


يکي مسافر و يکي اين وره دنيا مي مونه


***


دلم نمياد که بگم به خاطر دلم بمون


اما بدون با رفتنت از تن خستم ميره جون


بمون براي کوچه‌اي که بي تو لبريزه غمه


ابري تر از آسمونش ابراي چشماي منه


***


بمون واسه خونه‌اي که محتاج عطر تن توست


بمون واسه پنجره اي که عاشق ديدن توست

 
گفتی: فراموش کن منو Image and video hosting by TinyPic

?اقبال دادگر | در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 ساعت 15:36 | پیوند  | 
نازنین من

آنچه که زيباست عزيز نيست، آنچه که عزيز است زيباست،


سعي کن زيبايي در نگاه تو باشد نه در چيزي که به آن مي‌نگري

                              نازنین من


تا که دندان داشتم نانم نبود


نان که پیدا گشت دندانم نبود

 

آغاز عشق. ساحل وقایع دروغ بود

                                          عشقت دروغ. کل حقایق دروغ بود

دست توست. عاشق تو هر آن کجا

                                          دست ظریف و خط شقایق دروغ بود

افسانه بود مهر تو وقتی به دل نشست

                                          آن لحظه ها تمام دقایق دروغ بود

حالا عبور میکنم از هرچه بود و هست

                                         از هرچه چشمهای مرا بر دل تو بست

قلبت ولی برای دلم تنگ می شود

                                        صدها دریغ قلب من از سنگ می شود

شاید به سنگ بودن خود شرم می کنم

                                       از تنگ بودن قلب خود شرم می کنم

همراه روزهای قدیمی مرا ببخش

                                      دیگر گذشت. خوب و صمیمی مرا ببخش

بعد از تو باز خاطره تکرار می شود

                                       مثل طناب بر تن من دار می شود

یادش به خیر عشق تو تنها امید بود

                                      دیگر گذشت. عشق تو انکار می شود

زنی که رفت پیش خودش کم کسی نبود

                                     چشمی که سوخت قاعدتا تار می شود

اینجا دو جفت خط موازی و یک نگاه

                                     غیر از تو نیز بر همه اجبار میشود

چشمان مست خواب کسی را به هم نزد

                                     وقتی که رفت چشم تو بیدار می شود

 

http://packed.persiangig.ir/heart-gun-red-love.jpg    نازنین من

هر چه زیباست مرا یاد تو می اندازد

نازنین من

آن که بیناست مرا یاد تو می اندازد

نازنین من

تو که نزدیک تر از من به منی می دانی

نازنین من

دل که شیداست مرا یاد تو می اندازد

نازنین من

هر زمان نغمه ی عشقی است که من می شنوم

نازنین من

از تو گویاست ، مرا یاد تو می اندازد

نازنین من

دیگران هر چه بخواهند بگویند که عشق

نازنین من

بی کم و کاست مرا یاد تو می اندازد

نازنین من

ساعتی نیست فراموش کنم یاد تو را

نازنین من

غم که با ماست مرا یاد تو می اندازد

نازنین من

 

ديشب دوباره ديدمت اما خيال بود

نازنین من


تو در كنار من بشيني محال بود

نازنین من

هر چه نگاه عاشق من بي نصيب بود

نازنین من

چشمان مهربان تو پاك و زلال بود

نازنین من

پاييز بود و كوچه اي و تك مسافري

نازنین من


با تو چقدر كوچه ما بي مثال بود

نازنین من


نشنيد لحن عاشق من را نگاه تو

نازنین من


پرواز چشمهاي تومحتاج بال بود

نازنین من


سيب درخت بي ثمر آرزوي من

نازنین من


يك عمر مانده بود ولي كال كال بود

نازنین من


گفتم كمي بمان به خدا دوست دارمت

نازنین من


گفتي مجال نيست وليكن مجال بود

نازنین من


يك عمر هر چه سهم من از تو نگاه بود

نازنین من


سهم من از عبور تو رنج و ملال بود

نازنین من


چيزي شبيه جام بلور دلي غريب

نازنین من


حالا شكست واي صداي وصال بود

نازنین من


شب رفت و ماه گم شد و خوابم حرام شد

نازنین من


اما نه با خيال تو بودم حلال بود


?اقبال دادگر | در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 ساعت 14:36 | پیوند  | 
دل تنگ تو عزیزم

وقتی به تو فکر می کنم/ اشکام میشن روونه

 

ازیادت اتیش می گیره/ بازاین دل دیونه

 

عکست رو وقتی می بینم/ بغض گلومو می گیره

 

با تو بودن چیزیه که/ غم روزمن می گیره

 

چندروزیه که بدجوری/ دلم هواتو کرده

 

تو خاطرات ذهن من/ دنبال تو می گرده

 

دنبال توباخنده هات/ دنبال مهربونیات

 

میاد ولی نمی رسه به گرده پات

 

دیدن خاطرات دور/ کارشب وروز منه

 

کاری که اسونه ولی/ اتیش به جونم می زنه

 

تو اسمون هرشبم/ تو مثل تک ستاره ای

 

واسه گلهای نیمه جون/ تولد دوباره ای

 

خداکنه یه روزی باز/ تورو کنارم ببینم

 

بازاز وجود سبز تو/ گلهای شادی بچینم

 

بازم بگیم بخندیمو/ پشت وپناه هم باشیم

                     

واسه روزای بی کسی/ شاهد اه هم باشیم

 

تو مثل اسم طاهرت/پاکی وصاف ومهربون

 

تنگه دلم برای تو /قد هزارتا اسمون!

 

 


?اقبال دادگر | در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 ساعت 14:24 | پیوند  | 
تنهای تنها .. برای تنهاترین عشقم

از کوچه‌ی خاطره گذر کردم باز
 
                   از غربت خود تا تو سفر کردم باز
 
                                           با دلــی پــر امیــد و انتظار
 
                                                              شاید از دور آید بوی تو یار


دو چشم منتظر خیره به راه

                    می‌بارنــد از شــوق تـو مــاه

                                    زمزمه بر لب می‌کنم این جمله را

                                                      عاشقت هستــم بــی چــون و چـرا


همچنان با یـاد تو سر می‌کنم
 
                      بــی تـو پوچــی از بر می‌کنم

                                     در دل از خدا آرزویــی می‌کنم

                                                      برای دیدنت رو به سویی می‌کنم


   تا نوری آیــد بر زمیــن از آسمــان     

 

                       عشــقو بکــش یا بخاطـرش بمـیر

 

 


?اقبال دادگر | در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 ساعت 14:20 | پیوند  | 


 توي دنيا دو تا نابينا مي‌شناسم، يكي تو كه هيچ موقع

عشقم رو نديدي، يكي من كه كسي رو جز تو نديدم ...

 

به گل گفتم: "عشق چيست؟" گفت: "از من خوشگل تر

 است..." به پروانه گفتم: "عشق چيست؟" گفت: "از

من زيبا تر است..." به شمع گفتم: "عشق چيست؟"

گفت: "از من سوزان تر است..." به عشق گفتم: "آخر

تو چيستي؟" گفت: "نگاهي بيش نيستم

 

 

 

 

 

و تو در حسرت یک زندگی ساده غزل خواهی گفت

غافل از اینکه زمان بی رحم است غافل از اینکه غزل

بیهوده است ولی انگار تو می دانستی زندگی هرچه

که هست می تواند غزل ناب نفس ها باشد


?اقبال دادگر | در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 ساعت 19:48 | پیوند  | 


باز هم اومدم یکمی بنویسم ولی نه زیاد دوستون دارم خیلی زیاد

 

زندگي دفتري از خاطرهاست ... يک نفر در دل شب ، يک نفر در دل خاک ... يک نفر همدم خوشبختي هاست ، يک نفر همسفر سختي هاست ، چشم تا باز کنيم عمرمان مي گذرد... ما همه همسفريم

 

 انسان همچون رودخانه است . هر چه عميق تر باشد ، آرام تر و متواضع تر است

 چقدر خوبه ادم يکي را دوست داشته باشه نه به خاطر اينکه نيازش رو برطرف کنه نه به خاطر اينکه کس ديگري رو نداره نه به خاطر اينکه تنهاست و نه از روي اجبار بلکه به خاطر اينکه اون شخص ارزش دوست داشتن رو داره

 زندگي دفتري از خاطره هاست........ يک نفر در دل شب، يک نفر در دل خاک..........يک نفرهمدم خوشبختي هاست،يک نفرهمسفر سختي هاست،چشم تا باز کنيم عمرمان مي گذرد........ ما همه همسفريم .

 زندگي کوتاه ترازآن است که به خصومت بگذرد وقلبها گرامي ترازآن هستندکه بشکنند فردا طلوع خواهد کرد حتي اگر نباشيم

 غنچه ي خندان چرا خون در دل ما مي كني ؟ خاري به خود مي بندي و ما را ز سر وا مي كني

 يکديگر را دوست بداريد و چنانچه به اين کار قادر باشيد پس همه کارها ي ديگرخود به خود روبه راه خواهند شد

هيچ وقت نذار هر رهگذري که رد ميشه رو دلت يادگاري بنويسه چون بعدا پاک کردنش خيلي سخته

 در سكوت مي توان نگاه را معنا كرد و آن را با عشق به دل پيوند زد مي توان بهار را به ديدار برگهاي خزان زده برد و براي رازقي هاي اميد از عطر دوست داشتن گفت مي خواهم سكوت كنم و تنها به حرف نگاهت گوش كنم

 اي عشق مدد كن كه به سامان برسيم**** چون مزرعه تشنه به باران برسيم

دو نفر که همديگر را خيلي دوست داشتند و يک لحظه نمي توانستند از هم جدا باشند، با خواندن يک جمله معروف از هم جدا مي شوند تا يکديگر رو امتحان کنند و هر کدام در انتظار ديگري همديگر را نمي بينند. چون هر دو به صورت اتفاقي و به جمله معروف ويليام شکسپير بر مي خورند: « عشقت را رها کن، اگر خودش برگشت، مال تو است و اگر برنگشت از قبل هم مال تو نبوده

دلش مث دریا میمونه ولی از همه دنیا خسته است همین دنیا نا امیدش کرده شاید نا مهربونی های آدما کم محلی های آدما بی معرفتی ااااااااااااااااااااادما ولی بازم نا امید نشده یه دل پاک داره قد تومو دنیا ارزش داره دیگه نا امید نیست اگه خیلی چیزها تو دنیا بر وقف مرادش نبوده امیشو از دست نداده دوبا ره شروع کرده مث یه بچه که تازه متولد شده گذشته رو فراموش کرده حالا ارادشو قوی کرده که زندگی کنه اونم با یه روحیه کاملا متفاوت حالا بهش میگم دوست دارم بهش میگم که مرسی که عوض شدی بهش میگم عاشقتم .... بهش میگم امیدتو از دست ند

دور هم که جمع می شویم ، عکس می گیریم. زیاد. خاطره جمع می کنیم. خیلی زیاد. برای روزهای دلتنگیمان. وقتی دور شدیم از هم. هوایی تازه کنیم

کناز تخته سنگي رد ميشدم..ديدم يکي در آنجا نوشته : اگر کسي عاشق شود بايد چه کند ؟.... من هم زير نوشته ي آن نوشتم بايد صبر کند .. بار دوم که از آنجا رد ميشدم ديدم زير نوشته ي من يکي نوشته : اگر صبر نداشته باشد چه کند ؟.... من هم با بي حوصله گي نوشتم بميرد بهتر است ... بار سوم که از آنجا رد ميشدم ديدم زير نوشته ي من نوشته اي نيست ولي يکي در کنار تخته سنگ مرده است

گفتم دل ميخري ؟؟؟ گفت چند ؟؟؟؟؟؟؟ گفتمش دل مال تو تنها بخند ........ خنده هايي کرد و دل ز دستانم ربود ....... تا به خود باز آمدم او رفته بود ...... دل ز دستش روي خاک افتاده بود ........ جاي پايش روي دل جا مانده بود

صداي چک چک اشکهايت را از پشت ديوار زمان مي شنوم و مي شنوم که چه معصومانه در کنج سکوت شب ‌، براي ستاره ها ساز دلتنگي مي زني و من مي شنوم مي شنوم هياهوي زمانه را که تو را از پريدن و پرکشيدن باز مي دارد آه ، اي شکوه بي پايان اي طنين شور انگير من مي شنوم به آسمان بگو که من مي شکنم ! هر آنچه تو را شکسته و مي شنوم هر آنچه در سکوت تو نهفته


?اقبال دادگر | در سه شنبه سی ام مهر 1387 ساعت 22:27 | پیوند  | 
با اجازه....

اجازه هست به عشق تو، توی کوچه ها داد بزنم؟

روی پشت بوم خونه ها اسمتو فریاد بزنم؛

اجازه هست که هر نفس ترانه بارونت کنم؟

ماه و ستاره رو بازم فدای چشمونت کنم؛

اجازه هست که خنده هات قلبمو از جا بکنه؟

بهت بگم عاشقتم، دوست دارم یه عالمه؛

اجاز هست بهت بگم عشق تو توی سینمه؟ 

جونمو هم به پات بدم بازم برای تو کمه؛

به من بگو، بگو به من، بگو منو دوسنم داری؟

بگو که واسه هوست پا روی دلم نمی ذاری

 

اجاز هست نگاهتو توی خاطرم قاب بکنم؟ 

چشمی که بدخواهمونه به خاطرت خواب بکنم؛

اجازه فریاد بزنم توی قلبمی تا به ابد؟

بدون اگه رسوا بشم بخاطرت خوبه نبرد؛

اجازه هست کنار تو به اوج ابرهام برسم؟

دست توی دستمو برم به فردا برسم؛

اجازه هست دریا بشم، کویرو پیومنه کنم؟

تو صدف دلم بشی، من توی دلت خونه کنم؛

اجازه هست یه لحظه باز توی چشات نگاه کنم؟

با یک نگاه بی ریا روی غمو سیاه کنم؛

اجازه هست ... ؟

 

یه سایه از یه حادثه است
یه هق هق از یه خاطره است
 فاجعه بود رفتن تو
بغض سکوتمو شکست جغد سیاه قصه ها
 رو بموم خونمون نشست
هرگز نخواه بخندمو
  با قصه هم بازی بشم
باور کنم نیستی دیگه
به مرگ تو راضی بشم

 

////////

 

اون دستایی که تو رو برد
  هرگز شکستمو ندید

 

فاصله هام زیاد شدن
  دستام به دستات نرسید

 

اون سنگ قبر رو سرت
طعنه به اشکام میزنه
این آخرین حرف منه

 

/////////

 

تو زیر خاک رفتی ولی
من اینجا پوسیده شدم
برای برگشتن تو میگذرم از جون خودم
کی فکر میکرد    یه روزی من
همدم خاک تو بشم
تو قول بده بیای پیشم
    هر چی بخوای همون میشم
به رسم  خاک و آب و یاد
   سپردمش به دست باد

 

 

اشکهایم را پزیرا باش
آنگاه که سجده بر خاک تو میزنم
آنگاه که حجم خاک  دیواریست بین بودم و نبودن
اظطرابم را پذیرا باش آنگاه که پر میکشم تا آسمان تو
آنگاه که حجم خاک  جسمم را گرو میگیرد
تا بداند  که در آغوش خاک آرامش میگیرم
آری جای خالیت خالیست
و تنها کلامم  بعد از تو ....بی تو باز هم باز هم تنهایسست

 

 

 

 

 


?اقبال دادگر | در شنبه نوزدهم مرداد 1387 ساعت 20:19 | پیوند  | 
صحنه قبل از مرگ

سلام به همگی بعد از ۶ ماه دوباره دست به قلم گرفتم و شروع به حقیقت های اشکار رو کردم

 میخوام به سردی شبهام بخندم... میخوام به پوچی فردام بخندم... وقتی میبینمت با دیگرونی... تو اوج گریه هام میخوام بخندم... میخوام داد بزنم تنهای تنهام... میخوام وقتی میگم تنهام بخندم

غربت ديرينه ام را با تو قسمت میكنم تا ابد با درد و رنج خويش خلوت می كنم رفتی و با رفتنت كاخ دلم ويرانه شد من در اين ويرانه ها احساس غربت ميکنم

 

دلم از هزاران کس گرفته شاید قسمت ما هم اینجوری بود که به هیچکی دل نبندیم

بی تو

 

اوج من حضیضی است بی تو
و بی تو
شاید
اما
اگر
آیا

بی تو
نتوانم خواهم ماند
و
نخواهم که توانم ماند

و بی تو
شاید ها
اماها
اگرها
آیاها
به هرگز بدل خواهند شد
و من هرگز بی تو نمی خندم
و من هرگز بی تو نفس نمی کشم
و من هرگز بی تو زنده نمی مانم

بی تو در دریایی از غم سرگردان شدم

بی تو در گردابی از غم نابود شدم

و باید گفت بی تو هرگز.....

صحنه ی قبل از مرگ :
وقت شام بود
شام را آوردی
وای که چه عطری ، چه بویی ، چه طعمی
گفتی برق ها خاموش
گفتم چشم
برق ها را خاموش کردم ، شمع ها را روشن ، هفت شمع
گفتم زیباست ، تو شمع منی من هم پروانم
گفتی شام یخ کرد
گفتم آری شام آخر
قبل از شروع شام گفتم
دست هایت را بگذار در دستم
شاید نتوانم حس کنم آنان را برای بار دیگر
نرم بود دستت ، مثل پیراهن حریری که داشتی بر تن
رو به روی هم نشسته بودیم
برخاستم آمدم پیشت
صورتم را آرام جلو آوردم
گفتی کم ، شام یخ کرد ، باشد برای وقت خواب ، شب
لب هایم را زود برداشتم
گفتی نه
با خنده گفتم شام یخ کرد ، باشد برای وقت خواب ، شب
شام را خوردیم
یک لقمه من در دهان تو میگذاشتم
یک لقمه تو در دهان من
گفتم خب این هم از شام آخر
گفتم من خوابم می آید
خندیدی
گفتی من آمادم
لباس خواب قرمزت را کرده بودی بر تن
برق ها را خاموش کردم
سفت ، با تمام قدرت تو را در آغوشم کشیدم
دکمه های لباس خوابت را دانه دانه باز کردم
بغض راه گلویم را بست
ترسیدم ، واقعا ترسیدم
نمیشد ، نمیخواستم و نه میتوانستم
که باور کنم ...
تو
عشقم
خیانت کرده باشی به من
اول به خودم گفتم
که تو را میکشم
بعد فهمیدم که هرگز من نمیتوانم
خوابیدی تو در کنارم
سرت بود روی سینه ام
موهای بلندت لای انگشتانم
صدایت کردم
نمیدادی جوابم
سرد بودی
دست هایت سرد
صورتت سرد
پاهایت سرد
تنت سرد
به تمام تنت دست میکشیدم سرد بود ، سرد سرد
ولی سینه ات گرم بود
عرق کردی ؟!
پس چرا اینقدر
ترسیدم
صدایت کردم
باز هم نمیدادی جوابم
برق را روشن کردم
وای خدای من !!!!
چه کار کرده بودی با خودت
کارد را دیدم
که چگونه دریده بود سینه ات
مگر ما نبودیم عاشق هم
پس چرا کردی خیانت
تمام ذهنم را مرور کردم
واااااااااااااااااای
خودم کردم که لعنت بر خودم باد
تمام ماجرا را به یاد آوردم
آن شب که نبودی در کنارم
آن زن ........
شرمندم
ولی افسوس
آمدم کنارت خوابیدم
به قولم عمل کردم
لبانم را گذاشتم روی لبهایت
التماس کردم
کارد را بیرون کشیدم از بین سینه هایت
میلرزیدند دست هایم
آخ سوختم
سرما را حس کردم
و خون را که جاری بود روی سینه ام
روی دستانت
صحنه ی مرگ

 


?اقبال دادگر | در شنبه نوزدهم مرداد 1387 ساعت 20:8 | پیوند  | 
سوگند

خدایم ،خدایم،اه ای خدایم

                           صدایت میزنم بشنو صدایم

شکجه گاه این دنیا است جایم

                           به جرم زندگی این شده سزایم

                      اه ای خدایم بشنو صدایم

                                مرا بگذار با این ماجرایم

نمیپرسم چرا این شد سزایم

                         

                                    اه ای خدایم بشنو صدایم

گلویم مانده از فریاد و فریاد

                           ندارد کز غم ،مرگ صدا را

به بغض در نفس پیچیده سوگند

                           

                              به گل های به خون غلتیده سوگند

 

                         به مادر سوگوار جاودانه که داغ نوجوان دیده سوگند

خدایا حادثه در انتظار است

                        به هر سو باد وحشی در گذار است

به فکر قتل عام لاله ها باش

                       که خواب گل به گل پا بوس خار است

خدایم ای پناه لحظه هایم

                         صدایت میزنم با گریه هایم

                        صدایت میزنم بشنو صدایم

الهی در شب قبرم بسوزان

                          ولی محتاج نامردان مگردان

عطا کن دست بخشش همتم را

                         خجل از روی محتاجان مگردان

الهی کیفرم را میپذیرم

                    که از تو ذات خود را پس بگیرم

کمک،تا کی با ناحق بسازم

                   برای عشقو ازادی بمیرم

                      

 


?اقبال دادگر | در شنبه چهارم اسفند 1386 ساعت 3:0 | پیوند  | 
ارزو هر چی که باشه داشتنش محاله

تک درختي تنها توي يک جنگل تاريک و سياه از غم و درد به خود ميپيچيد.


از خودش ميپرسيد که چرا اينقدر تنهايم؟! که چرا هيچ دلي با من نيست؟ که چرا نيست دلي

نگران من و تنهايي من؟ چه شود گر که دگر قد نکشم؟ چه شود اگر که من توي جنگل

نباشم؟آنقدر گفت و گريست که شکست و آرام روي يک نهر روان ساخت پلي...


چقدر زيبا بود !چقدر مستحکم.

...
و درخت تنها عشق را پيدا کرد.


عشق را در بهار بايد جست. در گردش پروانه به دور يک گل، در ذوب شدن يخ با دست

نوازشگر نور و خورشيد ، درميان سفر چلچله ها، درميان قطرات باران، در ميان وزش باد و

غرش ابر و طوفان


عشق را بايد جست روي يک نهر روان که درختي روي آن ساخته پل


... و درخت تنها عشق را پيدا کرد


عشق يعني ايثار، عشق يعني گذشتن از خود، از بود و نبود


عشق يعني درختي بيجان روي يک نهر روان


عشق يعني يک بغل دلواپسي گم شدن در انتهاي بي کسي

 

آرزو

كاش بر ساحل رودي خاموش ، عطر مرموز گياهي بودم


چون بر‌آنجا گذرت مي‌افتاد به سروپاي تو لب مي‌سودم


كاش چون ناي شبان مي‌خواندم به نواي دل ديوانه تو


خفته بر هودج مواج نسيم مي‌گذشتم زدر خانه تو


كاش چون پرتو خورشيد بهار سحر از پنجره مي‌تابيدم


ازپس پردة لرزان حرير رنگ چشمان تورا مي‌ديدم

 

كاش چون آيينه روشن مي‌شد دلم از نقش تو و خنده تو


كاش چون برگ خزان ، رقص مرا


نيمه شب ماه تماشا مي‌كرد


در دل باغچة خانة تو .

 

ای کاش انتظار پایانی داشت تا من می توانستم باز آن دستان پر مهرت را بگیرم و برای آخرین

بار بر آن بوسه زنم.

ای کاش انتظار پایانی داشت تا من دوباره تو را در آغوش بگیرم و برای آخرین بار وجودت را

حس کنم. ای کاش انتظار پایانی داشت تا من در آغوش تو میمردم.ای کاش این انتظار طاقت

فرسا تمامی داشت تا من نوای عاشقانه از دیدار تو سر می دادم.

ای کاش انتظار پایانی داشت تا من برای آخرین بار غرق در نگاه پر محبتت می شدم.

ای کاش این انتظار پایانی داشت تا من دستانت را می گرفتم و در این غربت تنهایی غرق

نمی شدم.ای کاش این انتظار پایانی داشت تا می توانستم برای آخرین بار گل رویت را ببینم

ای کاش می تونستم سر روی شونه هات بذارم و اشک شرم و پشیمانی را در دامانت بریزم.

ای کاش این انتظار پایانی داشت تا من می توانستم تو را ببینم و دستان گرمت که دست

 احساس عشق است را حس کنم.ای کاش این انتظار پایانی داشت تا من برای آخرین بار

نوای عاشقانه را از دیدارت سر می دادم و با فریادی از اعماق وجودم دوستت دارم را فریاد

می زدم.ای کاش این انتظار پایانی داشت تا من می توانستم برای آخرین بار تو را در کلبه ی

قلبم حس کنم.ای کاش این انتظار پایانی داشت تا ما باهم پیوند سر می دادیم ای کاش...

ای کاش این انتظار پایانی داشت تا من می توانستم برای آخرین بار بر پیشانی ات بوسه

عشق زنم و بعد بمیرم ای کاش...

 ای کاش این انتظار پایانی داشت تا من قبل ازمرگ خودتو رادوباره ببینم و بعدازدیدار تو بمیرم.

ای کاش می تونستم... ای کاش... ولی دیگر تقدیر رغم خورده است و وقت رفتن آمده است و

من بدون دیدن روی گلت باید بمیرم

 

ای عاشق اينکه پا به اين راه دشوار گذاشتين با صداقت را ابراز کنيد .

   تنها عاشق يک دل باشين تنها به يک نفر دل ببنديد و با يک رنگی و

يکدلی زندگی کنيد

   ای عاشق به عشق خود وفادار باش تا پايان راه با عشق باش و از ته دل

عشق را دوست داشته باش ...

   ای عاشق از تمام وجود عاشق شوی و با اراده و اطمينان پا به اين راه

 بگذاری ...

   رسم عاشقی به دروغ و خيانت نيست -  رسم عاشقی صداقت است و

 پس سرلوحه و الگوی خود را صداقت قرار بده ...

   ای عاشق نه لازم است مجنون باشی و نه فرهاد تنها خود باش و همين

 و بس ....

  ای عاشق ساده نباش . عشق را از ته دل بخواه و انتظار عشق را حتی

 تا پای مرگ بکش ...

   ای عاشق عشق را برای قلبش بخواه نه برای هوس و خوش گذرانی و

 گذراندن لحظه های زندگی ...! با هدف عاشق شوی و با عشق نيز از اين

 دنيا بروی ...!

   حرف من به همه عاشقان و آدميان همين چند جمله بود ...

   دوای دردم رسيدن به تو هستش ...

   خداوندا : دوای درد مرا به قلبم برسان تا اين کابوس وحشتناک نرسيدن و

 مرگ به خاطر جدايی از عشق از وجودم محو بکن ... الهی به اميد تو ...!

 

ازجدا شدن نوشتي رو تنه زخمي قلبم


 

گريه كردمو نوشتم  نازنينم يا تو يا من


 

به تو گفتم باورم كن ميون اين همه ديوار


 

تو باخنده اي نوشتي هم قفس خدانگهدار


 

 بنويس مهلت بودن يه نفس بود


 

سهم من از همه دنيا يه قفس بود


 

بنويس كه خيلي وقته واسه توگريه نكردم


 

سر رو شونه هات نزاشتم مثله دستات سرده سردم


 

 من كه تو بن بست غربت زخمي از اواره پاييز


 

فكر چشماي تو بودم از گريه لبريز


 

شب عاشقونه من كه حروم شد


 

مهلت بودن با تو كه تموم شد


 

ندونستم بايد از تو مي گذشتم


 

 وقتي از غربت چشمات مي گذشتم

 

اي كاش شعر من


مي توانست او را باز گرداند


يا وعده ملاقات را با حبيب ميسر سازد


آيا نفس من از پسِ اين همه خفتن


بيدار خواهد شد؟


تا صورت گذشته ي مخوفم را نشانم دهد؟


آيا ماه ايلول آواز بهار را درك مي كند

حال آنكه برگ هاي پائيز بر گوش خود


نهاده است؟


نه هرگز!


ساز جوبينِ محفل


 


سبز نخواهد شد


 


اگر داسي به دست گيرند


 


گل ها را زنده نخواهند كرد

 

 

اگر می بینی عاشق تو هستم ، دیوانه تو هستم ، و تمام فکر و زندگی من تو شده ای به خدا بدان که این دست خودم نیست! اگر میبینی چشمانم در بیشتر لحظه ها خیس است و دستانم سرد است و اگر میبینی همه لحظه های دور از تو بودن اینهمه سخت و پر از غم و غصه است بدان که این دست خودم نیست! دست خودم نیست که همه لحظه ها تو را در جلو چشمانم میبینم و به یاد تو می باشم. دست خودم نیست که دوست دارم همیشه در کنارت باشم ، دستانت را بگیرم ، بر لبانت بوسه بزنم و تو را در آغوش خودم بگیرم! به خدا دست خودم نیست که هر شب به آسمان نگاه می اندازم و ستاره ای درخشان را میبینم و به یاد تو می افتم! دست خودم نیست که هر سحرگاه به انتظارت مینشینم تا در آسمان دلم طلوعی دوباره داشته باشی! عزیزم دست خودم نیست که اینهمه تو را دوست میدارم ، این همه احساسات عاشقانه که من برای تو مینویسم دست خودم نیست! همه این احساسات و عواطف عاشقانه از این قلب عاشق من است ، و بدان که همه این دردسر ها و غم و غصه ها و اشکها درد این قلب عاشق من است!

این قلب سرخ و کوچک من انتظاری بالاتر از عشق دارد ! این قلب من تو را میخواهد وبه جز تو هیچ چیز از من نمیخواهد!. نه خونی میخواهد و نه نفسی ، نه زندگی را میخواهد و نه هم نفسی این قلب سرخ تنها تو را میخواهد . فقط تو را! عزیزم دست خودم نیست ، دست این قلب پر توقع من است ! به قلبم حق میدهم که تنها تو را میخواهد چون تو اولین و آخرین عشق واقعی و همدلی هستی که در اعماق قلبم نشسته ای و کسی هستی که میتوانی قلبم را برای همیشه نزد خود نگه داری و با حضورت در قلبم انتظار آن را برآورده کنی چونکه تو لایق آن هستی عزیزم

 

بيا با من دلم تنها ترين است/ نگاهت در دلم شور آفرين است/ مرا مستي دهد جام لبانت/ شراب

بوسه ات گيرا ترين است/ ز يك ديدار پي بردي به حالم/ عجب درمن نگاهت نكته بين است/

سخن از عشق ومستي گوي با من/ سخن هايت برايم دلنشين است/ مرا در شعله ي عشقت

بسوزان/ كه رسم دوستداريها همين است/ نشان عشق را در چشم تو خواندم/ دلم چون كويي

آيينه بين است/ به من لطف گل مهتاب دادي/ تنت با عطر گلها همنشين است/ دوست را هم تو

باش آغاز وپايان/ كه عشق اولي وآخرينست


شب را دوست دارم! چون ديگر رهگذري از كوچه پس كو چه هاي شهرم نمي گذرد تا سر

گرداني مرا ببيند . چون انتها را نمي بينم .تا براي رسيدن به آن اشتياقي نداشته باشم شب را

دوست دارم چون ديگر هيچ عابري از دور اشك هاي يخ زده ام را در گوشه ي چشمان بي

فروغم نمي بيند شب را دوست دارم : چرا كه اولين بار تو را در شب يافتم از شب مي ترسم :

تو را در شب از دست دادم. از شب متنفرم ، به اندازه ي تمام عشق هاي دروغين با آفتاب قهرم

 چرا شبها به ديدارم نمي آيد؟


نمي‌نويسم، چون مي‌دانم هيچ گاه نوشته‌هايم را نمي‌خواني، حرف نمي‌زنم، چون مي‌دانم هيچ گاه

حرف‌هايم را نمي‌فهمي، نگاهت نمي‌كنم، چون تو اصلا نگاهم را نمي‌بيني، صدايت نمي‌زنم، زيرا

 اشك‌هاي من براي تو بي‌فايده است، فقط مي‌خندم، چون تو در هر صورت مي‌گويي من ديوانه‌ام

 

كنار هر قطره ي اشكم هزار خاطره دفن

اينقدر خاطره داري كه گويي قدر يك قرن

 

گلو مي سوزه از عشقت ,عشقي كه مثل زهره

ولي بي عشق تو هر دم خنده با لبهاي من قهره

 

درست با مني اما به اين بودن نيازارم

تو كه حتي با چشماتم نميگي اه دوست دارم

 

اگه گفتي دوست دارم فقط بازي لبهات بود

مگر نه رنگ خود خواهي نشست توي چشمات بود

 

هر چي عشق توي دنيا من مي خواستم مال ماشه

اما تو هيچ وقت نذاشتي بين مون غصه نباشه

 

فكر مي كردم با يك بوسه با تو هم خونه مي مونم

نمي دونستم نميشه آخه بي تو نمي تونم

 

گله ميكنم من ازتو ,ازتو كه اين همه بي رحمي

هزار بار مردم از عشقت تو كه هيچ وقت نمي فهمي

گله ميكنم من ازتو ,ازتو كه اين همه بي رحمي

هزار بار مردم از عشقت تو كه هيچ وقت نمي فهمي

 

چشام هم زاده اشك و خون دلم همسايه ي آه

زمونه گرگ و عشق تو شبيه مكر روباه

 

شدم چوپانه ساده لوح كناره گله ي احساس

چه رسمي داره اين گله سر چنگال گرگ دواس

 

تو اينقدر خواستني هستي كه اين گله نمي فهمه

اگر لبخند به لب داري دلت از سنگ و بي رحمه

 

ببخش خوبم اگه اين عشق حيله ي تو رو روكرد

نفرين به دل ساده كه به چنگال تو خون كرد

خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن


ببين هم گريه هام از عشق .چه زندوني برام ساختن


خداحافظ گل پونه .گل تنهاي بي خونه


لالايي ها ديگه خوابي به چشمونم نمي شونه


يكي با چشماي نازش دل كوچيكمو لرزوند


يكي با دست ناپاكش گلاي باغچمو سوزوند


تو اين شب هاي تو در تو . خداحافظ گل شب بو


هنوز آوار تنهايي داره مي باره از هر سو


خداحافظ گل مريم .گل مظلوم پر دردم


نشد با اين تن زخمي به آغوش تو برگردم


نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم


از اين فصل سكوت و شب غم بارونو بردارم


نمي دوني چه دلتنگم از اين خواب زمستوني


تو كه بيدار بيداري بگو از شب چي مي دوني


تو اين روياي سر دم گم .خداحافظ گل گندم


تو هم بازيچه اي بودي . تو دست سرد اين مردم


خداحافظ گل پونه . كه باروني نمي توني


...طلسم بغضو برداره .از اين پاييز ديوونه خداحافظ .....!

 

تا حالا دلتنگ کسی شدی؟ اصلا ميدونيد دلتنگی چيه ؟

بزرگترين دلتنگی اينه که بدونی اون کسی که دوسش داری هيچ وقت مال تو نميشه . اينکه بدونی يه روزی از کسی که دوسش داری بايد جداشی حالا چه بخوای چه نخوای

 تا حالا فکر کردی خوشبختی يعنی چی ؟

خوشبختی يعنی اينکه يکی يه گوشه دنيا باشه که دوست داشته باشه يکی باشه که پناه خستگی هات باشه يکی باشه که نگاهش وجودتو گرم کنه

 تا حالا فکر کردی آرامش يعنی چی؟

 آرامش يعنی اينکه هميشه ته دلت مطمئن باشی که توی سينه کسی که دوسش داری يه خونه گرم داری

تا حالا فکر کردی زندگی يعنی چی؟

زندگی يعنی اينکه همه عمرت تلاش کنی و جون بکنی برای بدست آوردن اونچيزی که بهش ايمان داری زندگی يعنی اينکه خودتو دوست داشته باشی برای اينکه توی دلت عشق اون هست


حالا به خودت فکر کن ! خودتو تا حالا معنی کردی ؟ و انسان يعنی هميشه انتظار ... انتظار ... انتظار ....

 

 در کنار هم بایستید اما نه خیلی نزدیک

از آنکه ستون های معبد به جدائی بار بهتر کشند،

وبلوط وسرو درسایه هم به کمال رویش نرسند. 

  باشادمانی باهم برقصید و آواز بخوانید اما بگذارید هریک

برای خود تنها باشید

دلهایتان را بهم بسپارید اما به اسارت یکدیگر ندهید

زیرا تنها دست زندگی است که می تواند دلهای شما را

در خود نگاه دارد

یکدیگر را دوست بدارید،اما از عشق زنجیر مسازید 

بگذارید عشق همچون دریائی مواج میان ساحل های جانتان

در تموج و اهتزاز باشد

جامهای یکدیگر را پر کنید اما از یک جام منوشید

از نان خود به یکدیگر هدیه دهید اما هر دو ازیک قرص نان

 تناول مکنید.  

 

می دونم که یک نفر هست زیر این گنبد سنگی، که میاد رو آسمونم می کشه یه قوس رنگی.

اون که از تبار دریا، اون که از نسل ستاره س. وقتی باشه هر دقیقه یه تولد دوباره س.

اون که آینه ی اتاقم از حضورش بی نصیبه. توی آینه من نشستم اما من با من غریبه.

فرصتی نمونده ای عشق! این صدا صدای مرگه، آخرین فصل جوانه، فصل جون دادن برگه.

از تو قصه ها طلوع کن تا غروب من بمیره. زیر خاکستر سردم، شعله ی تو جون بگیره.

یکی باید اینجا باشه که منو بدزده از من. با من از خودم خودی تر، بین تن باشه و پیرهن.

یکی باید اینجا باشه که شب رو کم کنه از روز. روز تازه ای بیاره جای این روز غزلسوز.

یکی باید اینجا باشه، اونی که مثل کسی نیست. وقت سر دادن آواز مثل اون همنفسی

نیست. فرصتی نمونده ای عشق! این صدا صدای مرگه. آخرین فصل جوانه، فصل جون دادن

 برگه. از تو قصه ها طلوع کن تا غروب من بمیره. زیر خاکستر سردم، شعله ی تو جون بگیره.

 

اس ام اس عاشقانه:

میگن مرگ سخته ... اما سخت تر از مرگ انتظار كشيدنه .

اس ام اس عاشقانه:

 

من بخاطر تو از دشتهای وسیع , کوههای بلند , اقیانوسهای عظیم گذر کردم  ،

 

اما تو حتی یک قدم یا یک نگاه را از من دریغ کردی شاید اندک اما یک دنیا ارزش را دور ریختی ،

 

 تا دل به غریبه ای ببندی که حتی برای به دست آوردنت یک قدم هم بر نداشت !

 

اس ام اس عاشقانه:

در زندگی بارون نباش که فکر کنند با منت خود را به شیشه می کوبی ،

ابری باش تا منتظرت باشند که می باری .

اس ام اس عاشقانه:

زندگی گرمی دلهای به هم پیوسته ست ، گر در آن دوست نباشد

همه درها بسته است

اس ام اس عاشقانه:

پيری آن نيست كه بر سر بزند موی سفيد   ،   هر جوانی كه به دل عشق ندارد پير است . 

اس ام اس عاشقانه:

ما كه گفتيم مال ياريم ، غير دل چيزی نداريم ، بی شما خزون سرديم ، با شما عند بهاريم 

اس ام اس عاشقانه:

وفاي بي وفايان كرده پيرم برم يار وفا داري بگيرم، اگر يار وفاداري نديدم، سر قبر وفاداري

 

بميرم با وفا دوستت دارم

اس ام اس عاشقانه:

زندگي زيباست حتي اگر کور باشي. خوش آهنگ است حتي اگر کر باشي. مسحور کننده است حتي اگر فلج باشي. اما بي ارزش است اگر ثانيه اي عاشق نباشي

اس ام اس عاشقانه:


 پـــیــش آتــــش دل شمع و پر پروانه یکیست گـــر بــه سـر حـد جنونت ببرد عشق "عماد" بی وفــــائی و وفـــاداری جــــانـــانـه یکیست

اس ام اس عاشقانه:

مي دوني بازي روزگار چيه؟؟ اين که تو چشم بذاري من قايم شم . بعد تو يکي ديگه رو پيدا

  کني!!!

 

بي تو مهتاب شبي باز از ان كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم ان عاشق ديوانه كه بودم
يادم امد كه شبي با هم از ان كوچه گذشتيم
ساعتي باز در ان خلوت دل خواسته گشتيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
اسمان صاف و شب ارام
اسمان رام و زمين رام
بخت بيدار و شب ارام
بخت ارام و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در اب
شاخه ها دست بر اورده به مهتاب
گل و مهتاب و گل و سنگ
همه دل داده به اواي شباهنگ
يادم امد تو به من گفتي از اين عشق حذر كن
تا فراموش كني چندي از اين شهر سفر كن
لحظه اي خيره بر اين اب نظر كن
اب ائينه عمر گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاه دگران است
باش فردا كه دلت با دگران است
اشك در چشم تو لغزيد
ماه بر عشق تو خنديد
با تو گفتم حذر از عشق ندارم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم
روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدي من نپريدم نگسستم
باز گفتم كه تو صيادي و من اهوي دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندارم نتوانم
يادم امد كه دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم نه رميدم نه گسستم
رفت در ظلمت غم ان شب و شب هاي دگر هم
نگرفتي دگر از ان عاشق ازرده خبر هم
نكني ديگر از ان كوچه گذر هم
بي تو اما به چه حالي من از ان كوچه گذشتم

 

 

 


?اقبال دادگر | در شنبه چهارم اسفند 1386 ساعت 2:37 | پیوند  | 
چه امد بر سر عشق

 

 بی تو دنیا بر سرم آوار شد

 بین ما هر پنجره دیوار شد

 درد ما در بودن ما ریشه داشت

رفتن و مردن علاج کار شد

 آنکه اول نوشدارو مینمود

بر لب ما زهر نیش مار شد

 عیب از ما بود از یاران نبود

 تا که یاری یار شد بیزار شد

                            عاقبت با حیله سوداگران

                                        عشق

                               کالای هربازار شد

ای خدا ای خدا ای خدا دیگه دنیا واسه من تاریکه زندگی کوره رهی باریکه اخر قصه من تزدیکه

این منم از همه جا وا مانده از همه مردم دنیا رانده راندوو خسته و تنها مانده ای خدا ای خدا ای خدا

عشق بی غم توی خونه خنده های بچه گونه به دلم شد ارزو

بازی عمرمو باختم اخه امیدی که ساختم عاقبت شد زیرو رو ای خدا ای خدا ای خدا

 


?اقبال دادگر | در شنبه چهارم اسفند 1386 ساعت 2:14 | پیوند  |